اولياء الله آملى
26
تاريخ رويان ( فارسى )
قصهء قباد با سوخرا اگرچه مقصود از اين كتاب شرححال اولاد جاماسب است چنان كه شرح آن داده شود ان شاء اللّه تعالى ، الا چون در بقيهء قصهء قباد و حال او با سوخرا و صورت وفادارى فرزندان سوخرا با شاه انوشيروان ، اعتبارى تمام حاصل است ، پادشاهان [ را ] در ترك استماع سخن صاحب غرضان و راى زنان بد و خدمتگاران را [ 12 ] در قيام كردن به حسن خدمت و پاك اعتقادى با خداوندگار خود ، هرچند از او بدىها ديده باشند ، از اين جهت اين قصه ياد كرده شد . آوردهاند كه چون قباد به قوت و استمداد سوخرا تمكين يافت ، اول معامله كه با سوخرا كرد به سبب سعايت غمازان و خبث عقيدهء حاسدان ، آن بود كه سوخرا را از مرتبهء بندگى و راه نيابت فرود آورد و شاپور را به جاى او بداشت ، تا در عرب اين سخن مثل گشت كه ، مصراع : فمدت ريح سوخرا و هبّت لسابور ريح . و حساد را در آن باب مجال سخن زياده گشت و روز بروز از سوخرا نقلها مىكردند و مهر سوخرا به دل شاه سردتر مىگردانيدند . سوخرا از اين حال انديشه كرد و از بىحفاظى روزگار بترسيد و از دستكارى حوادث بينديشيد « 1 » . نه پسر داشت . جمله را برگرفت و پناه با طبرستان داد . قباد جمعى را بر او گماشت تا به تدبير او را دريافتند و به غدر بكشتند . فرزندان سوخرا طبرستان را رها كردند و جمله با بدخشان شدند و در آن ولايت املاك و اسباب بدست آوردند و ساكن شدند . تا قباد بعد از آنكه چهل و سه سال ملك داشت و به غرور و عشوهء روزگار فريفته بود ، رخت از سراى غرور بربست و به دار آخرت پيوست .
--> ( 1 ) - مطالب بالا با اختلافاتى در تاريخ طبرستان سيد ظهير الدين ص 25 نقل شده است .